نوشدارو

نوشدارو

پیوندها

خودم را با تو محک می زنم، یا حسین!

جمعه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۱:۰۰ ق.ظ

می گن واسه این که راحت تر بتونی به نوک قله برسی، از اون هایی که قبل از تو این قله را فتح کردند کمک بگیر. تا حالا شده برای رسیدن به زندگی ایده آل که همه در آرزوی اون هستند، خودت رو با انسان های موفق محک بزنی. مثلاً با ائمه؛ یعنی رفتار، گفتار، زندگی روزمره و حتی تصمیم گیری هات رو با سیره اهل بیت بسنجی تا ببینی در چه فاصله ای با آنها قرار داری؟ اگر تا حالا چنین فرصتی رو نداشتی بیا با هم این کار رو انجام بدیم.

فرض کن با برادرت دعوات شده و کاملاً مطمئنی که حق با خودته. اون هم این رو می دونه پس منتظری که پا پیش بگذاره تا آشتی کنید. اما این کار رو نمی کنه! در عوض برات نامه می نویسه و می گه می دونم که حق باهاته اما باید بیایی پیش من و راضیم کنی تا باهات صلح کنم! می گی: من برم پیشش؟! خودش می دونه مقصره با این حال می خواد من پا جلو بگذارم! عمراً. حالا تصور کن یکی با فرزند ابوتراب چنین کاری رو بکنه! ...

بین امام حسین(ع) و برادرش محمد حنفیه نزاعی پیش آمد. محمد نامه ای به او نوشت و گفت: ای برادر! پدر من و تو، علی(ع) است و از این جهت هیچ فضیلتی بر من نداری. اما مادرت فاطمه(س) است و اگر تمام زمین پر از طلا از آن مادرم باشد باز هم با مادر تو برابری نمی کند. پس تو حقی. اما هنگامی که نامه مرا خواندی پیشم بیا و راضیم کن که تو به فضل و برتری شایسته تری. امام حسین(ع) نامه را خواند؛ پیشنهاد برادر را پذیرفت و برای صلح پیش او رفت...1

*

غریبه ای بهت می رسه و می پرسه: شما فرزند فلانی نیستی؟ می گی بله. بعد بدون هیچ مقدمه و یا هیچ توجیهی هر چی بد و بیراه از دهنش در میاد نثار خودت و پدرت می کنه. شوک زده می شی! اگه از ناسزاهایی که به خودت می ده بگذری، تعصبی که به پدرت داری، تو رو وارد یه دعوای حسابی می کنه تا به طرف بفهمونی که حق نداره بی جهت راجع به پدرت این طور حرف بزنه. حالا اگر کسی مثل نواده رسول خد(ص) که باباش علی ابن ابی طالبه با چنین صحنه ای مواجه بشه، با کسی که به خودش و پدرش که هر دو جانشین خدا روی زمینند، توهین کرده چه برخوردی می کنه؟!...

عصام بن مصطلق وارد مدینه شد و حسین بن علی(ع) را دید. از دیدن چهره جذاب امام به شگفت آمد. اما از حسادتی که نسبت به امیرالمؤمنین(ع) در دل داشت، پرسید: تو فرزند ابوترابی؟ فرمود: بله. عصام تا آن جا که می توانست به او و پدرش ناسزا گفت. امام(ع) با حلم فراوان لبخندی زد و شروع کرد به خواندن آیت الهی: از انسان های جاهل در گذر و اگر وسوسه ای از شیطان در تو ایجاد شد به خدا پناه آور که او بسیار شنوا و آگاه است.2 آیت را که خواند فرمود: آرام باش و برای خودت و من طلب مغفرت کن. اگر از من یاری بخواهی یاریت می کنم؛ کمک بخواهی کمکت می کنم و طلب هدایت کنی، هدایتت می کنم. عصام شرمنده شد و در خود فرو رفت. حضرت باز هم قرآن خواند: یوسف به برادرانش گفت امروز هیچ ملامتی بر شما نیست خدا شما را می بخشد او مهربان ترین مهربانان است. پرسید: اهل شامی؟ گفت: بله. فرمود. طبیعی است که معاویه میان شما مردم شام شایعه پراکنی کرده باشد. عصام می گوید: با برخورد امام، زمین با همه پنهاوری اش برایم تنگ شد و دوست داشتم مرا در خود فرو ببرد. از او دور شدم در حالی که از آن پس از او و پدرش، هیچ کس برایم محبوب تر نیست.3

*

از کوچه ای عبور می کنی و به ویرانه ای می رسی. چند فقیر نشسته اند و در حال خوردن غذای ساده اند. تو را که می بینند. دعوتت می کنن به همسفره شدن! اصلاً شما نه، به نظرت چند درصد مردم در چنین شرایطی حاضر به پذیرش این دعوت می شن؟ نظیر این جریان در زندگی امام سوم ما پیش اومده. ببینیم ایشون چه برخوردی کردند؟!

امام حسین(ع) از محلی می گذشتند. عده ای از مساکین را دیدند که پلاسی پهن کرده و تکه نانی روی آن گذاشتند و مشغول خوردن آن هستند. امام(ع) به آنها سلام کردند. پاسخ سلام را دادند و حضرت را دعوت کردند تا با آنها هم غذا شوند. حضرت(ع) با گشاده رویی پذیرفتند و در کنارشان نشستند. فرمودند: اگر غذآیتان صدقه نبود با شما هم غذا می شدم. اندکی گذشت. برخاستند و آنها را به منزل خود دعوت کردند. فقرا به منزل حضرت رفتند. غذا خوردند. لباس گرفتند و به دستور حضرت مبلغی پول نیز به آنها اهدا شد و از خانه بیرون آمدند.4

*

اگه دوستتون هدیه ای به شما بده، سعی می کنید در مقابلش چه طور تلافی کنید. با هدیه بزرگ تر؟ همسان؟ یا کوچک تر از اون چیزی که هدیه گرفتید؟ اگر جزو دو گروه اولید، پس به خودتون امیدوار باشید چون سیره سیدالشهد(ع) هم همین طور بوده؛

کنیزی خدمت امام حسین(ع) رسید و دسته گلی به ایشان داد. حضرت گل را گرفتند و فرمودند؟ به خاطر خدا آزادت کردم. انس که شاهد ماجرا بود با تعجب پرسید: یک دسته گل چه ارزشی داشت که شما در قبالش کنیز را آزاد کردید؟! فرمود: خدا ما را این گونه ادب کرده و در قرآن فرموده: «وَإِذ حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّو بِأَحْسَنَ مِنْه أَوْ رُدُّوها؛ هرگاه کسی شما را ستایش کند شما نیز باید در مقابل بستایشی بهتر از آن یا مانند آن پاسخ دهید.»

او به من گل داد و بالاتر از تحیت او این بود که آزادش کنم...5

*

قرآن می خونیم. اما چه قدر به ایاتش عمل می کنیم؟ اصلاً چه قدر به معنی آیت توجه داریم؟ شده ایه ای رو بخونی و تصمیم بگیری مصداق واقعی اون ایه بشی و عملت رو براساس اون تنظیم کنی؟ حکایتی که در ادامه می خونید به خوبی نشون می ده که چرا می گن امام، قرآن ناطقه. امامی که عملش مطابق آیت الهی بوده؛

یکی از غلامان امام حسین(ع) مرتکب خلافی شد. امام دستور دادند تا او را تازیانه بزنند. غلام خدمت امام رسید و گفت: مولای من! قرآن می فرماید: الکاظمین الغیظ؛ مؤمنان غضب خود را فرو می نشانند.

فرمود: رهایش کنید.

غلام ادامه داد: والعافین عن الناس؛ مؤمنان خطای مردم را می بخشند.

حضرت فرمود: غلام! تو را بخشیدم.

غلام باز هم ادامه داد: و الله یحب المحسنین؛ خداوند نیکوکاران را دوست دارد.

فرمود: تو را آزاد کردم و برآیت دو برابر آنچه تاکنون می دادم مقرر کردم.6

*

برای یک دوست چه قدر مایه می گذاری؟ اگر بدونی بدهی داره و قادر به پرداختش نیست و از این بابت خیلی زجر می کشه حاضر می شی بدهیش رو پرداخت کنی؟ اگر بدونی هیچ وقت قادر به برگردوندن اون پول نیست و یا عمرش باقی نیست که بتونه پولت رو برگردونه چه طور؟ باز هم حاضر می شی؟ شمارو نمی دونم اما گل پسر فاطمه(س) به راحتی با این مسائل کنار می اومد؛

امام حسین(ع) به دیدار اسامه ابن زید رفت. بیمار بود و در بستر خوابیده. اما ناله هایش از بیماری نبود، از زجر دیگری سرچشمه می گرفت. امام(ع) علت ناراحتی اش را پرسید. اسامه پاسخ داد: شصت هزار درهم بدهی دارم و به خاطر بدهی ناراحتم. امام فرمود: بدهی ات برعهده من. آن را پرداخت می کنم. اسامه با نگرانی عرض کرد؛ می ترسم بمیرم در حالی که بدهی ام را پرداخت نکرده باشم. امام(ع) دلداری اش داد و فرمود: قبل از این که از دنیا بروی، بدهی ات را ادا می کنم. امام چنین کرد و او با خیالی راحت از دنیا رفت.7

*

سؤال آخر این که اگر نیازی پیدا کنی و مجبور بشی از کسی کمک بگیری سراغ چه آدم هایی می ری؟ اصلاً می دونی از چه آدم هایی بهتره کمک بگیری؟

یکی از انصار برای درخواست کمک خدمت امام حسین(ع) رسید. امام فرمود: برادر! آبروی خود را حفظ کن و درخواست حضوری نکن. حاجتت را در نامه بنویس. نوشت: فلانی پانصد دینار از من طلبکار است و به گرفتن آن اصرار دارد. به او بگویید به من مهلتی بدهد. امام نامه را خواند. به منزل رفت و کیسه ای حاوی هزار دینار آورد و به فقیر داد. فرمود: با پانصد دینار آن بدهی ات را بده و پانصد دینار را خرج زندگی ات کن. سپس فرمود: در هنگام نیاز فقط از سه کس درخواست کن: مرد دیندار، یا صاحب مروت و یا اصیل و خانواده دار؛ انسان دیندار، با کمک دینش به فرد نیازمند کمک می کند، انسان با مروت به خاطر مروتش از کمک نکردن شرم دارد و انسان اصیل و خانواده دار می داند که تو با درخواستت از آبروی خود مایه گذاشتی. به همین خاطر با برآوردن حاجتت آبرویت را حفظ می کند.8

پی نوشت ها:

1. بحارالانوار، ج44، ص191.

2. سوره اعراف، ایه 199.

3. سفینه البحار، ج1، ص421.

4. بحارالانوار، ج44، ص191.

5. تحف العقول، بخش مربوط به امام حسین(ع) .

6. همان.

7. بحارالانوار، ج78، ص141.

8. کشف الغمه، ج2، ص287.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۳/۰۲/۰۵

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی